حسن حسن زاده آملى

459

هزار و يك كلمه (فارسى)

فبها و نعمت . فرمود در آن شب غزلى گفته‌ايم بدين مطلع : جهان كشور من خدا شاه من * نداند جز اين قلب آگاه من - اين غزل در ديوانش مذكور است - . فرمود فردا آنان آمدند و همين‌كه مطلع ياد شده غزل را براى آنان خوانده‌ام ، گفتند اين‌كه نشد ، گفتم من اينها را ياد گرفته‌ام ، « چه كنم حرف دگر ياد نداد استادم » . و نيز استاد شعرانى حكايت فرمودند كه در زمان فتحعليشاه قاجار ، نور عليشاه صوفى معروف به تهران آمده بود ، انبوه مردم نزد او گرد آمدند و خيلى سر و صدا برخاست ، و گاهى در اثناى سخنهايش به اوضاع كشور نيز اشاراتى داشت . واقعه را به شاه خبر دادند و گفتند كه اگر ايشان اشاره‌اى به اين جمعيت بنمايد مبادا خطرى پيش بيايد . شاه دستور داد نور عليشاه را نزد او آوردند و به دو گفت شنيدم شما مردم را بر من مىشورانى ؟ گفت چنين نيست . گفت اگر راست مىگويى خودت را لعنت كن كه اگر چنين كارى مىكنى . نور عليشاه در جواب شاه گفت : من اسمم نور عليشاه است ، نور را كه نمىشود لعنت كرد زيرا كه اللّه نور السموات و الأرض ؛ على را هم كه نمىشود لعنت كرد زيرا كه حجّة اللّه و سيّد أوصيايست ، بر شاه لعنت اگر من چنين كارى كنم . و همچنين استاد شعرانى حكايت فرمود كه جناب شيخ حرّ عاملى صاحب وسائل الشيعه بر شاه سليمان صفوى وارد شده بود ، شاه احتراما از جايش برخاست و شيخ را بر مسند خودش تعارف كرد ، شيخ هم بىدرنگ رفت و بر مسند شاه نشست ، و شاه در جوار او بر مسند ديگر قرار گرفت و لكن از كار شيخ خوشش نيامد و خواست آن را جبران كند رو به شيخ حر كرد و گفت فرق بين حر و خر چيست ؟ شيخ در جواب گفت : يك مسند . غرض اين‌كه مردم إلهى ، عنقاى عرشى آشيان و بىاعتناى به امور اعتبارىاند . جناب جلوه انسان إلهى بوده است . انسان إلهى انسانى قرآنى است كه لا يمسّه إلا المطهّرون . انسان قرآنى مىداند آنچه را كه مىانديشد و مىبيند و